متنی قدیمی - هرا 94

هرا 94
ورود شما به هرا 94 را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

تبلیغات


متنی قدیمی

این متن رو بین نوشته هام پیدا کردم مال چند ماه پیشه فک کنم:

سلام بعد از مدت ها دوری سلام

این روزها احساس می کنم به قول ادیبان عزیز در مرحله ی گذر از انقلاب درونی هستم ، آرمان ها و ایمان ها در حال تغییرند ، افکار در حال گردش در مسیری هستم که نمی دانم در آخر به کجا می رسد ، این روزها فکرم شلوغ تر از هر زمان دیگریست ، دغدغه ها و دل مشغولی هایم در ترافیکی گیر کرده اند که سخت به پیش می روند و از ذهن مشوش من دور می شوند . این روز ها نمی دانم به چه می کنم ، زندگی نباتی را برای خود برگزیده ام ، سبکی که تنها راه تحمل این بحران های پیش آمده و گذر از این برهه ی سخت زندگی من است ، این روزها برای کارهایم هدفی ندارم ، انگیزه ای هم در کار نیست ، فقط کارم شده است فکر و فکر و فکر و اگر در بین این افکار درهم و برهم و هزار و یک رنگ وقتی شد می خورم و می خوابم و شاید هم راه در رویی هر چند دقیقه ای پیدا کنم که در آن با دوستانم حرف بزنم و شاید بخندم و شاید هم ........

این روزها سختی زندگی را بیش از هر وقت دیگری احساس می کنم و سنگینی بار آن را بیش از هر زمان دیگری بر دوش و تن نحیفم می بینم .

اما می دانم همه ی این ها گذراست و تمام می شود و روزی می رسد که یاد این روزهای زندگیم می کنم و لبخند تلخی می زنم و با خود می گویم شما هم در زندگی ات روزگارهای سختی داشته ای.

این روزها احساس می کنم که باید دائم در معرض دید این و آن باشم و مدام نیاز به تمجید و تعریف هر کس و ناکسی داشته باشم....گاهی فکر خواننده شدن به سر معیوبم می زند و گاهی فکر رقاص شدن و در مواردی که کمی حالم بهتر است فکر دانشمند شدن.

اما خب نه آدمی هستم که برقصم ، نه صدایم بهتر از صدای کلاغ است و نه هم آن همتی را در خود می بینم که دانشمندی شوم......

اما چطور می شود در دید بود و به تمجید دیگران رسید ؟ هر گاه این سوال بیش از 15 دقیقه در ذهن نامبارکم بماند حس تحقیر را با روشی ناجوانمردانه در من القا می کند و آن وقت است که می فهمم بعد از بیست سال آزگار عمر نه چندان مفید ،هیچ چیز برای ارائه ی آن به دیگران ندارم

همین افکار است که حس حسادت را در من چاق و چله کرده است و با دیدن کوچک ترین موفقیتِ کسی و یا مورد تجید قرار گرفتن دوستی دلم سخت فشرده می شود و از اعماق وجودم برای شکست و زمین خوردن این موفقِ نگون بخت دعا می کنم.

ولی باز هم تا زمانی که این تصور در من باقیست که همه ی این ها صرفا برای گذر از مرحله ای زندگی به مرحله ای دیگر است تحمل آن تا حدود کمی برایم ممکن می شود و جمله ی مبارک و مقدس "این نیز بگذرد" بر جلوی دیدگان کوته بینم جفتک و بارو می زنند و این از همان زمان های محدودیست که لبان خشکیده ام با زاویه ای هر چند اندک به نشانه ی خوشحالی انحنا پیدا می کنند.

پایان 

+   حرا ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۳

امکانات وب