اختلاف سنی زیاد ممنوع - هرا 94

هرا 94
ورود شما به هرا 94 را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

تبلیغات


اختلاف سنی زیاد ممنوع

حتمن شما هم با من موافقید که بچه دار شدن در سنین بالا صبر ایوب می خواهد و دل شیر. بچه دار شدن در سن بالای 40 طبیعتن با ریسک بالایی همراه است. البته در این جا منظور بحث پزشکی آن و احتمال منگول شدن بچه نیست بلکه مشکلات دیگری مد نظر است. برای این که کمی مشکلات گفته شده را برایتان باز کنم و متوجه منظور حقیر شوید تجارب خودم از داشتن برادری با اختلاف سنی زیاد که فی الواقع مینیاتوری از شرایط فوق الذکر است را برایتان بازگو می کنم.

صبح یکی دیگر از روزهای گرم تابستان شروع شده بود یا نشده بود چشم باز کردم و اخوی کوچک را همچون بچه غولی برافروخته با چشمانی ورقلمبیده بالای سرم دیدم . لب و لوچه ی قرمز ایشان که گویا آثار صبحانه ای بود که ایشان چند دقیقه پیش تناول کرده بودند نیز در ترسناک تر جلوه کردن ایشان کمک شایانی کرده و این فکر را در سرم انداخته بود که احتمالن پرخوری دیشبم کار دستم داده و دوباره کابوس سراغم را گرفته است . در همین فکر ها بودم و داشتم خودم را آماده می کردم که با غلتی خود را به سمت دیگر تخت هدایت کنم که نوازش نه چندان صمیمانه ی این غول سحرخیز بر صورتم ، برق از سرم پراند. باز هم خدا را شکر که اخوی هنوز 8 سالی بیشتر ندارند و قدرت مردانه در دستانشان ظهور نکرده وگرنه نمی دانم با چه رویی می توانستم با آن صورت سیلی خرده که گلی قرمز به ابعاد دست کودکی 8 ساله بر آن نقش بسته بود به دانشگاه بروم.

کمی که خودم را جمع و جور کردم اخوی شروع کردند به گله و شکایت که چرا در این خانه هیچ کسی نیست که با من بازی کند و حوصله ام سر رفته است و از این جور حرف ها. برای ایشان توضیح دادم که خب طبیعی است که شما در خانه ای که نزدیک ترین فرد با شما 12 سال اختلاف سنی دارد هم بازی نداشته باشید. ولی خب از آن جا که گزینه ی مذاکره بر روی میز کوچک اخوی جا نمی شود و چنین گزینه ای هیچ گاه بر روی میز ایشان وجود نداشته است حرف های من کارگر نیفتاد و تا چشم بر هم زدم خود را وسط پذیرایی دیدم که گویا بنا به ضرورت پیش آمده اکنون به زمین والیبالی بدل شده بود. همچنان که آقای والیبالیست داشتند قوانین والیبال نشسته ی نوینی که گویا اخیرن توسط خود این نابغه ابداع شده بود را توضیح می دادند من به این فکر می کردم که خدا کند اخوی هرچه سریع تر وسیله ی نقلیه ای بهتر از خر شیطان بیابند و از آن پیاده شوند بلکه بنده بتوانم به کارهای نیمه تمامِ قبلِ کلاسم برسم.

در شروع بازی برای این که سریع تر به امتیاز 13 که گویا طبق قوانین ایشان امتیاز پایانی بود برسم با ضرباتی محکم خیلی زود چند امتیازی گرفتم و به اختلافی قابل ملاحظه در امتیازات دست یافتم. اما خیلی زود با دیدن اشک های برادر فهمیدم که این راهش نیست و جدی بازی کردن با بچه ی کوچک به دور از جوانمردیست. پس راه عکس آن را در پیش گرفته و سعی کردم هر چه زودتر هر 13 امتیاز را تقدیم آقای برادر کنم تا زودتر این قائله تمام شود. اما خب دوباره اشک های ایشان جاری شد و با صدایی پر از بغض جمله ای گفت که واقعن بزرگی مخمصه ای که در آن گیر افتاده بودم را برایم هویدا ساخت: " ضایس که داری بهم آوانس می دی . من می خام "جدی" ببرمت "

خودتان را بگذارید جای من ، امکان آوانس دادن وجود نداشت و در عین حال اجازه ی بردن بازی را هم نداشتم.

خلاصه بازی یک ساعتی طول کشید و بنده هم فقط به خاطر یک ربعی که در کلاسم تأخیر داشتم غیبتی بی رحمانه نصیبم شد.

پ.ن : خواننده ی محترم اگر از من می شنوید به محض این که آدمی در خود احساس بلوغ کند باید همسری مناسب اختیار کرده و سعی کند فاصله ی زمانی بین ازدواج و تولد اولین فرزندش از 9 ماه تجاوز نکند تا اختلاف سنیش با فرزندش و نیز مشکلاتش با او در کمترین حد باقی بماند.

 

+   حرا ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٤

امکانات وب