کارگر ایرانی همپای همتای افغانی - هرا 94

هرا 94
ورود شما به هرا 94 را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

تبلیغات


کارگر ایرانی همپای همتای افغانی

ردای پزشکی به تن نشده بود به در آمد و لباسی به اسم لباس افغانی ، تن پوشی شد برای این حقیر:)))

سپیده دم آدینه ی یکی از روزهای خوب تابستانی را در خواب ناز می گذراندم که ناگاه صدای مهیب پدر مرا از این خواب شیرین بیدار کرد من که در بادی امر هنوز گیج و منگ بوده و ملتفت نشده بودم که برنامه چیست و پدر و مادر چه آشی برایم پخته اند این فکر به ذهنم آمد که شاید من نیز همانند سایر مسلمانان غیور جهان دچار بیداری اسلامی شده ام ولی چیزی نگذشت که فهمیدم که این بیداری من با بیداری اسلامی فاصله ی زیادی دارد و هنوز توفیق این بیداری به این بنده ی گنه کار داده نشده است .

بگذریم .... نمازم را که خواندم و کمی خواب از سرم پرید تازه یادم آمد که امروز همان روز موعود است و باید به همراه اخوی گرام لباس کار به تن کرده و به شغل شریف کارگری بپردازیم... از صبح خروس خوان تا بووووووووق سگ...

با هر زحمتی که بود خودمان را جمع و جور کردیم و راهی شدیم .... بدی کار این بود که محل کار اینجانبان 70 کیلومتری با خانمان فاصله داشت و لهذا می باست برای حضور به موقع کمی شتاب می کردیم که مبادا دیر شود و اوستای سبیل کلفتمان از دستمان عصبانی شده و ..... بله .... بگذریم که این جایش کمی بی ادبیست :((((

القصه ساعت به حدود 7 صبح رسیده بود که من و اخوی ، حی و حاضر و با لباس هایی که شبیه لباس های جشن هالووین بودند به خدمت اوستا رسیدیم . بالحمدالله بابت تأخیرمان چیزی نگفت ما را که دید انگشت چپش را از توی سوراخ راست دماغش درآورد و دید حالا که انگشتش در همان نزدیکی هاس فرصت را غنیمت شمرد و با همان دست کمی سبیلش را پیچاند و بعد با صدایی خرخری به ما عتاب کرد که "های بچه ها اون آجرارو تا ظهر نشده میارین اینجا" و با انگشت دماغ ندیده اش اشاره ای به کوه آجری کرد که آن طرف تر بود .... نمی دانم با مصالح ساختمانی تا چه حد آشنا هستید ( که البته آن دو سه نفر مخاطبی که وب این حقیر دارد که بعید می دانم سررشته ای در این زمینه ها داشته باشند) اما نمی توان از ذکر این نکته گذشت که آجرها همگی از نوع آجرهای سفالیی بودند که اگر از گل نازکتر بهشتان می گفتی و یا کمی با بی احتیاطی باهاشان برخورد می کردی به اجزای سازنده اشان تجزیه می شدند و باز هم می رسیدیم به همان داستان دعواهای اوستا و دوباره نیاز به سانسور می شد و این نوشته ناقص می گشت و من هم شرمنده ی شما .... همین موضوع باعث شد که سرعت کارمان بسیار کم شود مخصوصا در آغاز کار که حتی از دادن فرقان نیز به ما کوتاهی شده بود و مجبور بودیم که اجرها را چهارتاچهارتا و پنج تا پنج تا روی دستان کار ندیده مان بچینیم و همانند بچه ی دوساله ای که در بغلمان خواب است آرام آرام آجرها را ببریم آن جایی که اوستا گفته بود و در نهایت احتیاط بارمان را خالی کنیم که مبادا به آجرهای عزیز اوستامان خدشه ای وارد شده و کار به سانسور مجدد این متن بیانجامد....

حدود یک ساعتی خودمان را مشغول داشتیم که به ناگاه صدایی زیبا و ملکوتی با دلنشینی هر چه تمام تر طنین انداز شد : "های تن لشا بیان صبحونه که دیگه می خوان جمش کنن" بله این صدای دلنشنین از دهان مبارک اوستامان به همراه کمی دود سیگار به بیرون تراوش شد . ما را می گویی انگار ما را برداشته اند و در بهشت موعود گذاشته اند داشتیم بال در می آوردیم .... هنوز دود سیگاری که همراه با آن صوت ملکوتی از دهان مبارک اوستا خارج شده بود، گم نشده بود که من و اخوی خود را سر سفره ی صبحانه دیدیم ... سفره که نمی شود گفت ..... اوستا دست راست من بود و یک کارگر دیگر دست چپم .... اخوی هم که روبه رویم نشسته بود .... از این جاگیری های سرسفره که بگذرم باید بگویم که صبحانمان پنیر بود با کمی گوجه البته گوجه اش فک کنم خیلی فرنگی و خارجکی بود چون رنگش با گوجه های معمول بازار فرق داشت ؛ سبز بود. به نظرم می خواستند ما را تحویل بگیرند از این گوجه ها به ما دادند . من که به علت همجواری با اوستامان با این بزرگوار هم غذا شده بودم با هم از یک بشقاب تناول می کردیم بر سر رقابتی جانانه برای خودن پنیر بیشتر افتادیم که ناگفته پیداست که پیروز چه کسی بوده و مغلوب چه کسی ( اگر می خواهید حالتان بد نشود و از این به بعد نیز بر طبق روال هر روز صبح صبحانه تان را از روی میل و رغبت بخورید فرض را بر این بگیرید که اوستامان بعد از کنکاش دماغش و قبل صبحانه دست هایش را تمیز با آب و صابون شسته است . گفتم این را بگویم که مبادا با توجه به قضیه ای که از برخورد اولمان با اوستا براتان گفتم ذهنیتتان نسبت به اوستامان بد شود و فکر کنید خدایی نکرده اوستامان با مسائل بهداشتی غریبه است )

 خلاصه سرتان را درد نیاوردم از کل آن صبحانه و بند و بساطی که برای ما فراهم دیده بودند آنچه نصیب این آقای شانس شد ، 2 لقمه نانِ خالی از سکنه ای بود که آن را نیز با فکر دریای آجری که در مقابلم می دیدم ، نتوانستم با حلاوت بخوردم و به قولی کوفتم شد ... بگذریم که یادآوری آن مصیبت ها ، دردی را از این روزگار دوا نمی کند..شانس پدیده ایست که گاهی چاقویی می شود که با آن بندناف برخی را می برند و گاهی غزال تیزپایی می گردد که برخی هر چه می دوند و جان می کنند که بلکه به آن برسند ، به نتیجه ای دست نمیابند . آن چه از شواهد و قرائن و تجربیات گذشته اینجانب برمی آید ، حقیر در گروه دوم عضویت ثابت و دائمی داشته و کوچک ترین بهره ای نیز از این پدیده ی "برای از ما بهترون" نبرده ام . آنچه که امروز بر من گذشت نیز مهر تأییدی بر این ادعاست . نمی دانم چگونه و با چه حساب و کتابیست که در زمان کار و فعالیت بدنی آن هم از این نوع سخت و طاقت فرسایش ، مرا با اخوی نحیف و کوچک تر از خودم همکار و هم ردیف می کنند و در زمان صرف صبحانه و گرفتن کمی انرژی باید هم سفره ی اوستای سبیل کلفت و خوش خوراکم شوم.

القصه صبحانه تمام و شد و من نیز خود را دوباره پشت همان فرقان زهوار دررفته و آجرهای سست عنصری که از استحکام و قوامشان برایتان گفته بودم ،‌دیدم . خوبیش این بود که برعکس سایر حضرات و دوستان شکم من به هیچ عنوان حتی تا حوالی های پر شدن هم نزدیک نشده بود و لهذا هنوز هم چابکی و چالاکی سابق را داشته و می توانستم کارم را با سرعت انجام بدهم البته به دور از چشمان تیزبین اوستامان که برای ممانعت از آسیب دیدگی احتمالی آجرهای دوست داشتنیشان ، سرعت بیش از یک متر در هفته را برایمان حرام اعلام کرده و تخطی از سرعت یادشده را مشمول مجازات های سنگین و به دور از ادب خویش کرده بودند. نزدیکی های ظهر بود که کوه بلند اجری که صبح در پیش روی خود می دیدیم ، با تلاش و عرق ریختن های بسیار به تپه ای کوچک و رو به اتمام تبدیل شده بود . کار داشت به آخرهایش نزدیک می شد و ما هر لحظه به رهایی از این وضع اسفناک و بدور از حقوق بشر امیدوارتر که با شروع شدن بازی بارسا-منچستر سیتی ، مجبور شدم قلم کم جوهرم را بر زمین گذاشته و از خیال پردازی بیش تر دست بکشم.

 

........ احتمالا این داستان ادامه دارد ........

پ.ن :

بند 1: اگر می خواهید کارگری کنید و دستانتان به خاک حساسیت دارد حتما از دستکش استفاده کنید تا مجبور نباشید یک هفته ی بعدِ کارتان را در مطب متخصصین پوست بگذرانید.

بند 2 : اگر مشمول بند 1 می شوید این را نیز بدانید که به نظر نمی رسد دستکش ظرفشویی مناسب این کار باشد حداقل برای ما که جواب نداد .

بند 3 : اگر از خواندن این همه مطالب مهمل اعصابتان چونان دست خط اینجانب خط خطی شده است می توانید خودتان را در قسمت نظرات خالی کنید . مطمئن باشید که حرف هایتان به گوش این حقیر خواهد رسید . 

+   حرا ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۱

امکانات وب