متنی قدیمی

این متن رو بین نوشته هام پیدا کردم مال چند ماه پیشه فک کنم:

سلام بعد از مدت ها دوری سلام

این روزها احساس می کنم به قول ادیبان عزیز در مرحله ی گذر از انقلاب درونی هستم ، آرمان ها و ایمان ها در حال تغییرند ، افکار در حال گردش در مسیری هستم که نمی دانم در آخر به کجا می رسد ، این روزها فکرم شلوغ تر از هر زمان دیگریست ، دغدغه ها و دل مشغولی هایم در ترافیکی گیر کرده اند که سخت به پیش می روند و از ذهن مشوش من دور می شوند . این روز ها نمی دانم به چه می کنم ، زندگی نباتی را برای خود برگزیده ام ، سبکی که تنها راه تحمل این بحران های پیش آمده و گذر از این برهه ی سخت زندگی من است ، این روزها برای کارهایم هدفی ندارم ، انگیزه ای هم در کار نیست ، فقط کارم شده است فکر و فکر و فکر و اگر در بین این افکار درهم و برهم و هزار و یک رنگ وقتی شد می خورم و می خوابم و شاید هم راه در رویی هر چند دقیقه ای پیدا کنم که در آن با دوستانم حرف بزنم و شاید بخندم و شاید هم ........

این روزها سختی زندگی را بیش از هر وقت دیگری احساس می کنم و سنگینی بار آن را بیش از هر زمان دیگری بر دوش و تن نحیفم می بینم .

اما می دانم همه ی این ها گذراست و تمام می شود و روزی می رسد که یاد این روزهای زندگیم می کنم و لبخند تلخی می زنم و با خود می گویم شما هم در زندگی ات روزگارهای سختی داشته ای.

این روزها احساس می کنم که باید دائم در معرض دید این و آن باشم و مدام نیاز به تمجید و تعریف هر کس و ناکسی داشته باشم....گاهی فکر خواننده شدن به سر معیوبم می زند و گاهی فکر رقاص شدن و در مواردی که کمی حالم بهتر است فکر دانشمند شدن.

اما خب نه آدمی هستم که برقصم ، نه صدایم بهتر از صدای کلاغ است و نه هم آن همتی را در خود می بینم که دانشمندی شوم......

اما چطور می شود در دید بود و به تمجید دیگران رسید ؟ هر گاه این سوال بیش از 15 دقیقه در ذهن نامبارکم بماند حس تحقیر را با روشی ناجوانمردانه در من القا می کند و آن وقت است که می فهمم بعد از بیست سال آزگار عمر نه چندان مفید ،هیچ چیز برای ارائه ی آن به دیگران ندارم

همین افکار است که حس حسادت را در من چاق و چله کرده است و با دیدن کوچک ترین موفقیتِ کسی و یا مورد تجید قرار گرفتن دوستی دلم سخت فشرده می شود و از اعماق وجودم برای شکست و زمین خوردن این موفقِ نگون بخت دعا می کنم.

ولی باز هم تا زمانی که این تصور در من باقیست که همه ی این ها صرفا برای گذر از مرحله ای زندگی به مرحله ای دیگر است تحمل آن تا حدود کمی برایم ممکن می شود و جمله ی مبارک و مقدس "این نیز بگذرد" بر جلوی دیدگان کوته بینم جفتک و بارو می زنند و این از همان زمان های محدودیست که لبان خشکیده ام با زاویه ای هر چند اندک به نشانه ی خوشحالی انحنا پیدا می کنند.

پایان 

/ 2 نظر / 8 بازدید
raha

زیبا نوشتین خیلی زیبا موفق باشی[لبخند]

آرزو

از عارفی پرسیدند روی نگین انگشترم چه حک کنم که وقتی شاد شدم به آن بنگرم و وقتی هم غمگین شدم باز به آن نظر کنم؟عارف گفت :حک کن "میگذرد" هیچ چیز تا ابد باقی نمیمونه فقط خاطراتش برامون میمونه که شاید گاهی خوشحالمون کنه و گاهی غمگین.همه چیز زود گذر است.