:-)

صدای تلق تولوق قطار توی گوشش بود، روشو از پنجره برگردوند و چشماشو بست،قطار تکون میخورد

روی نیمکت پارک تاب میخورد، چشماشو بست، کنارش نشسته بود...

روی صندلی نشسته بود، چشماشو بست، دستش توی دستش بود...

وسط هیجان فیلم از ترس چشماشو بست، خودشو تو بغلش حس کرد...

ایستاد و چشماشو بست، بغض داشت خفش میکرد...

به دیوار تکیه داد و چشماشو بست،داغی اشکو رو صورتش حس کرد...

شکست و چشماشو بست،صدای دور شدن قدماشو شنید...

صدای تلق تولوق قطار توی گوشش بود، چشماشو بست

لبخند رو لبش بود، شاید داشت خوابشو میدید...

 

 

NJK

 

/ 0 نظر / 47 بازدید